یکی بود و یکی نبود درشهر از شهرهای روم یک مور کنجکاوی بود و همیشه سعی داشت. کامل شود حال از چه لحاظ آن به خود مور قصه ربط داره روزی مور مخفیانه با چندی از همکیشان خویش به کاخ امپراتور روم رفت . غذا ها لب ریز و جذاب یکبه یک آن مورچه به وجد آمده بودند.
_ غذا نگو همهچیز بگو . + یکثروت بی تمام بگو دمت گرم مور . دمت گرم، دمت گر
حال همه رفتن توی کاخ دنبال غذا مور بهسمت امپراتور روم رفت ویک دانه انگور زیر پای امپراتور را بردارد که ناگهانلهشد. دوستان متحیر ناراحت نشده اند و رفتهاند
.: به بلاگیکس خوش آمدید :.